نامه‌ای به خورشید

175,000  157,500 

-10%
دسترسی: در انبار

پیکی از سوی خورشید برای چاره‌جویی درباره‌ فاجعه‌ای که احتمال وقوع آن بسیار است نزد آقابزرگ که شخصیت سیاسی به‌شمار می‌آید فرستاده می‌شود. آقابزرگ به‌سبب نفوذ بسیاری که میان مردم دارد می‌تواند دست‌خط بدهد و مشکل را حل کند. اما عده‌ای موانع بسیاری به‌وجود می‌آورند تا شاید بتوانند از رسیدن نامه جلوگیری کنند كه …

«اگر سرما چنان طاقت‌فرسا نبود هیچ‌چیز ناامیدکننده‌ای نمی‌توانست بیگ‌مراد را از پا درآورد. هاله‌ای از مه اطراف کُرَند را پوشانده بود و تن حیوان در عرقی که از سر و گردن و پهلوهایش می‌ریخت وَش می‌زد. بیگ‌مراد شلاق‌اش را زیر ران‌اش گیرداد تا گرهی سربندش را سفت کند و با دستمالی که از خورجین درآورد سر و روی برفگرفته‌اشرا تکاند. مادیان تا زانو در برف فرو می‌رفت و با یک تکان خود را بیرون می‌کشید. مرد حیوان را نوازش می‌کرد و گویی با خود می‌گفت «طاقت بیار، طاقت بیار.»

بادِ تند، برف‌هایِ زبر کُلَش‌زارِ دشت سیاهکمررا در چشم و چال اسب فرو می‌کرد. کف سفید مایل به زردی دور دهان اسب جمع شده بود و به زبانش تا افتاده بود و در دهانش نمی گشت. بیگ‎مراد دوردست‌ها را می‎پایید و سوادی را انتظار می‎کشید. اما نه، او نمی‎باید در شهر یا روستایی آفتابی می‎شد. دست‎اش را در جیب بغل بالاپوش کرد. نامه همان جا بود. ‌به یاد آورد وقتی آقابزرگ داشت نامه را می‎نوشت، شفق بود و خروس بی‎تابانه می‎خواند. از استکان‎های چایی که زرافشانآورده بود بخار بلند می‎شد. آقابزرگ عینک‎اش را به چشم زده بود و سر بی‎موی‎اش را به زیر انداخته بود. صدای شیهه‎ی کُرَند از دالان می‎آمد و حیوان بی‎قراری می‎کرد. در کوچه صدای پای کسی می‎آمد. آقابزرگ قلمِ نیش را در دوات کرده بود و نوشته بود. خروس هم‎چنان می‎خواند و کلاغی روی چنار میان‌سالِ خیابان قیل‌وقال کرده بود. بیگ‎مراد چشمانش را به دستان آقابزرگ دوخته بود. زرافشان آمده بود و استکان‎های چایی را برده بود. بعد آقابزرگ کاغذ را با مُهر برنجی توی قلمدان پاراف کرده بود و در جوف پاکت گذاشته بود. همان وقت بود که صدایعوعوی سگ و سوت نظمیهچیهااز دور، کرختی صبح را به هم ‎زده بود. او دست‎اش را دراز کرده بود و نامه‎ای که آقابزرگ دَرِ پاکت‎اش را با زبان نم‎دار کرده بود از لای دو انگشت‎اش گرفته بود. حالا دیگر نه شیههیاسب بود و نه خواندن خروس. فقط صدای پِت‎پِت چراغ گردسوز می‎آمد. زرافشان با سینی چایی به اتاق برگشته بود. بیگ‎مراد قند را در استکان خیسانده بود و شیرینیاش را مکیده بود و چایی را هورت کشیده بود.

…بیگ‎مراد به پیشانی حیوان دست کشیده بود و چنگی به یالش زده بود و با آقابزرگ دست داده بود. دست گرم و نرم مرد، هوس نرفتن و ماندن را در تنش سرانده بود. اما باید میرفت. به کوچه آمده بود و سوار شده بود و تاخته بود.

مقایسه

توضیحات

نویسنده: حمید حیاتی

تعداد صفحه: ۳۲۰

نوع جلد: شومیز

اندازه: رقعی

ناشر: آموت

تاریخ نشر: ۱۳۹۴

شابک: ۹۷۸۶۰۰۶۶۰۵۹۰۶

پیوند کوتاه: https://hezartooy.com/KIyqR

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “نامه‌ای به خورشید”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

احتمالا از این‌ها هم خوشتان می‌آید